زمان کنونی: 1395/09/19، 03:36 ق.ظ





 
امتیاز موضوع:
  • 1 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

ارسال: #71
1393/02/01 08:40 ب.ظ -
الی65 آفلاین
پلیس انجمن

****

ارسال‌ها: 641
تاریخ عضویت: آبان 1391
اعتبار: 69
 
RE: اعتراف می کنم که.....


اعتراف می کنم
دلم می خواد خودم سالن بزنم خسته شدم از بس واسه این واون کار کردم
دلم خیلی چیزامی خواد ....
کاش.....
پاسخ با نقل قول
 


ارسال: #72
1393/02/06 08:58 ب.ظ -
sima25 آفلاین
مربی بافت و شینیون بافت

****

ارسال‌ها: 579
تاریخ عضویت: بهمن 1392
اعتبار: 234
 
RE: اعتراف می کنم که.....


اعتراف میکنم که الان فقط من تو انجمن هستم خیلی سوت و کوره امروز
واعتراف میکنم که دوست دارم همه بچه های انجمن رو از نزدیک ببینم مخصوصا یکیشونو
و خدایی که در این نزدیکی هاست ....
پاسخ با نقل قول
 


ارسال: #73
1393/02/06 11:10 ب.ظ -
سماء آفلاین
تمام دنیام بهزاد

****

ارسال‌ها: 975
تاریخ عضویت: آذر 1391
اعتبار: 163
 
RE: اعتراف می کنم که.....


اعتراف میکنم خیلی دارم از فوضولی میمیرم که بدونم سیما میخواد کیو ببینه و چرا
اعتراف میکنم حالم از گوشی هایه تاچ به هم میخوره چون ظاهرا به فرمانه تو هستند اما باطنا تو به فرمانه اونا باید اجازه بگیری واسه تلفن زدن قربونه گوشی دکمه ای ها
اعتراف میکنم دلم یه فیلم فوق وحشتناکه 25- میخواد
مثل باران چشمهایت دیدنی است .شهر خاموش نگاهت دیدنی است.زندگانی معنی لبخند توست خنده هایت بی نهایت دیدنیست.

[تصویر:  03-KamyabwWw.Kamyab.ir_.gif]
پاسخ با نقل قول
 


ارسال: #74
1393/02/07 03:44 ق.ظ - (آخرین ویرایش در این ارسال: 1393/02/07 03:51 ق.ظ، توسط طنازجون. دلیل ویرایش : )
طنازجون آفلاین
مدیر روابط عمومی

****

ارسال‌ها: 1,380
تاریخ عضویت: تير 1392
اعتبار: 181
 
RE: اعتراف می کنم که.....


نوبت اعتراف من شد.
اعتراف میکنم وقتی کلاس پنجم بودم تازه محرم و نامحرمومیفهمیدم.داشتیم باپسرعموم که 17 سالش بود بدوبدومیکردیم یهواون منو گرفت.منم بعدش رفتم یه گوشه زارزارگریه کردم که گناه کردم والان یه بچه توشکمم درست میشه واسه همین همش جای دستاشوپاک میکردم که این اتفاق نیفته یه وقت!چیه خب بچه بودم دیگه

یه بارم اول راهنمایی باداداشم که کلاس پنجم بود رفته بودیم پارک.بعدداداشم بایه پسرچاق دعواش شده بود.همدیگه رومیزدن منم میخواستم جلودعواروبگیرم چون اون پسره نامحرم بودمن داداشمو محکم گرفته بودم اون پسره هم نامردی نمیکرد بالگدداداشمو میزد.رفتیم خونه من باافتخار: من جداشون کردم.داداشم به مامان بابام:آره منو گرفته بودتاپسره راحت تربزنم.
یا به اندازه آرزوهایت تلاش کن، یا به اندازه تلاشت آرزو
پاسخ با نقل قول
 


ارسال: #75
1393/02/07 07:28 ب.ظ -
سعیده بانو آفلاین
مربی رنگ و مش

****

ارسال‌ها: 932
تاریخ عضویت: مهر 1392
اعتبار: 217
 
RE: اعتراف می کنم که.....


منم اعتراف میکنم دوران مجردی همیشه کیششیک میدادم تا داداشم از خونه بره بیرون به محض اینکه پاشو از چهار چوب در میذاشت بیرون میپریدم تو اتاقش در میبستم تمام اتاقش رو زیر رو میکردم خیلی دلم میخواست بدونم چیکار میکنه آخه خیلی سکرت بود یادم سر ظهرمیرفتم توی اتاقش هوا تاریک میشد من هنوز اون توبودم کتاباش رو برداشتم میخوندم باید اعتراف کنم که بی نظیر بود همه جوری کتابی تویه اتاقش وجود داشت ترسناک -عاشقانه - هیپنوتیزم- ارواح و... اون یه کمد داشت که همیشه توش پراز تخمه و آجیل بود منم که شکمو=)خلاصه شب که داداشم میومد میرفت تو اتاقشHuhبعد که میومد بیرون این شکلی بودAngry منم این شکلی Drunkبعد اون بدو من بدو بعد من اینطوریNo-waigifNo-waigif آخه میدونید باید اعتراف کنم بهش حسودیم میشد یکی یه دونه آخ گل تو خونه
باز باید اعتراف کنم به مامانم الکی میگفتم دارم میرم کلاس اما با دوستام میرفتیم سرفه خونه قیلیون کشی
باز باید اعتراف کنم با یکی از دوستام که از خودم شکمو تر بود میرفتیم زعفرونیه کلاس بعد که برمیگشتیم تو راه بستنی -ساندویچ-پیراشکی همه چی میخوردیم تازه میومدیم خونه ناهارم میخوردیم دوتا مون شده بودیم بادکنک میخوردیم به هم میترکیدیم اینقدر اعتماد بنفس داشتیم تو تاکسی دو نفری هم جلو میشستیم بدبخت راننده باید اعتراف کنم که همین شکمویی یه بار داشت جونم رو میگرفت ماجرا: یه روز که رفته بودیم کلاس زمستون بود برف شدید زده تا ساق پامون تو برف بود منم که طبق معمول لباس نپوشیده بودم بعد از کلاس با دوستم رفتیم میدون ولیعصر برفی که توی زعفرونیه تا ساق پاهامون میومد تو ولیعصر حالت نم کف خیابون بود خلاصه نامردی نکردیم دوتا بستنی قیفی زدیم تو رگ چشمتون روز بد نبینه رسیدم خونه ذات الریه کردم به حالت مرگ افتاده بودم بیچاره مامان بابام چی کشیدن ازدست من
اعتراف میکنم الان که اینا رو براتون تعریف کردم چقدر احساس افسردگی میکنم خیلی دلم گرفت اعتراف میکنم دلم میخواد امشب خوابش رو ببینم آخخخخخخخخخخخخ جوونی کجایی دارم میامKiss

[تصویر:  glitter50.gif]

تو را من چشم در راهم شبا هنگام

که می گیرند در شاخ «تلاجن» سایه ها رنگ سیاهی

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم؛

تو را من چشم در راهم.

شبا هنگام ، در آن دم که بر جا، درّه ها چون مرده ماران خفتگان اند؛

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام.

گرم یاد آوری یا نه ، من از یادت نمی کاهم؛

تو را من چشم در راهم .
پاسخ با نقل قول
 


ارسال: #76
1393/02/07 08:30 ب.ظ -
سماء آفلاین
تمام دنیام بهزاد

****

ارسال‌ها: 975
تاریخ عضویت: آذر 1391
اعتبار: 163
 
RE: اعتراف می کنم که.....


اعتراف میکنم خیلی بنجنسم خخخخخخ
2 تا تبلیغه فال زدم یکی 3 برابر اون یکی پولشه بعد مردم میان هی به این خطم زنگ میزنند -که ارزونتره[تصویر:  209418_65.gif]
اعتراف میکنم دله همتون بسوزه من 2 تا لپام میخندم چال میافته (خوش به حال بهزاد) گفتم بگم دلتون بسوزه اخیش داشتم میترکیدم[تصویر:  coffeebath.gif]
اعتراف میکنم با ارایشگاهم قرار داد بستم هیشکی نمیدونه همه میگن چه بی خیالی دختر خخخخ
مثل باران چشمهایت دیدنی است .شهر خاموش نگاهت دیدنی است.زندگانی معنی لبخند توست خنده هایت بی نهایت دیدنیست.

[تصویر:  03-KamyabwWw.Kamyab.ir_.gif]
پاسخ با نقل قول
 


ارسال: #77
1393/02/07 11:04 ب.ظ - (آخرین ویرایش در این ارسال: 1393/02/07 11:09 ب.ظ، توسط حبیبه نقی نژاد. دلیل ویرایش : )
حبیبه نقی نژاد آفلاین
هنرجوی فعال رشته زیبایی

***

ارسال‌ها: 290
تاریخ عضویت: آذر 1392
اعتبار: 11
 
RE: اعتراف می کنم که.....


اعتراف میکنم که دلم خیلی پره همش دلم میخواد تنها باشم فقط گریه کنم فقط شما دوستان هستین که میتونم باهاتون درد دل کنم وقتی اینجا مینویسم احساس میکنم یه کم خالی میشم بچه ها نمیدونم خدا امتحانم میکنه یا یه اشتبااهی تو زندگی کردم دارم تاون پس میدم نمیدونم ولی خیلی تو فشارم اصلادزندگی باهام سازگار نیست
پاسخ با نقل قول
 


ارسال: #78
1393/02/07 11:27 ب.ظ -
حبیبه نقی نژاد آفلاین
هنرجوی فعال رشته زیبایی

***

ارسال‌ها: 290
تاریخ عضویت: آذر 1392
اعتبار: 11
 
RE: اعتراف می کنم که.....


سما جون پیام خصوصی دادم بهت نیومد غیر فعال کردی؟
پاسخ با نقل قول
 


ارسال: #79
1393/02/08 04:02 ق.ظ -
طنازجون آفلاین
مدیر روابط عمومی

****

ارسال‌ها: 1,380
تاریخ عضویت: تير 1392
اعتبار: 181
 
RE: اعتراف می کنم که.....


اعتراف میکنم بچه که بودم همه فامیل خونه مامانبزرگ سرسفره ناهاربودیم .دایی کوچیکم بیرون بود.غذاهم مرغ وپلو باسیب زمینی بود.یه دفعه درزدن دروبازکردن گفتن دایی اومد.یهومن بعدازشنیدن کلمه به طرزفجیعی شیرجه زدم روسیب زمینی هاومشت مشت میخوردم.بیچاره هاهمه ازکارمن متعجب وفقط خیره نگاه میکردن.
یهودایی بزرگم گفت باباکم نمیاد مگه دایی بیچارت چقدرمیخوره؟منم که تازه متوجه وخامت اوضاع وحضوردایی کوچکم شدم ازخوردن دست کشیدم وتانیم ساعت سوژه ی جمع بودم واسه خندیدن.
هنوزم نفهمیدم علت کارم چی بود؟؟؟
یا به اندازه آرزوهایت تلاش کن، یا به اندازه تلاشت آرزو
پاسخ با نقل قول
 


ارسال: #80
1393/02/08 06:55 ب.ظ -
sima25 آفلاین
مربی بافت و شینیون بافت

****

ارسال‌ها: 579
تاریخ عضویت: بهمن 1392
اعتبار: 234
 
RE: اعتراف می کنم که.....


اعتراف میکنم که امروز مدیرهمون آموزشگاه که مربیه بافتشم بهم پیشنهاد داد که مربی گریم هم بشم
اعتراف میکنم که منم یه کم طاقچه بالا گذاشتم
و اعتراف میکنم ازینکه طاقچه بالا گذاشتم پشیمونم و شب بهش میزنگم و میگم میییپذیرمممم
و اعتراف میکنم که امروز صبح سر کار یه عطسه از عقم وجودم زدم همکارم یه متر پرید خخخخخخخخخ
و خدایی که در این نزدیکی هاست ....
پاسخ با نقل قول
 




چه کسانی این موضوع را خوانده اند؟
کاربرانی که این موضوع را خوانده اند (1 کاربر):
Zizi jon

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

درباره ما
گروه انجمن تخصصی آرایشگران در فروردین ماه سال 1391 با هدف ایجاد یک فضای مناسب برای آموزش مهارت های رشته آرایشگری بانوان آغاز به کار کرد . این گروه همواره در تلاش است تا با یاری خداوند گامی هرچند ناچیز در این زمینه بردارد .
هدیه ما به کاربران
1هدیه 2هدیه 3هدیه هدیه4

ما را دنبال کنید: social social social social social

با افتخار ، نیرو گرفته از دانش و هنر ایرانیان .
طراحی قالب سایت توسط : وی بی پرو - تبدیل به MyBB توسط Azul - GreyWolf

This forum uses Lukasz Tkacz MyBB addons.