زمان کنونی: 1395/09/18، 09:33 ق.ظ





 
امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

ارسال: #1
1392/05/12 05:18 ب.ظ -
طنازجون آفلاین
مدیر روابط عمومی

****

ارسال‌ها: 1,380
تاریخ عضویت: تير 1392
اعتبار: 181
 
خاطرات روز خواستگاری




تو یه انجمن بودم دیدم اعضای اون انجمن خاطرات با مزه ای در مورد روز خواستگاری نوشتن.گفتم خوب چرا تو انجمن ما نباشه؟؟



!!
[تصویر:  dazzled-icon.png]


همیشه تو خواستگاری اتفاقاتی میوفته که بعدا خنده دار میشه واسمون...دوستان میتونن از تجربیات شما استفاده کنن و این روز پر استرس رو راحت تر تموم کنن پس بشتابییییییییییییییییییییییییید!!!![تصویر:  kiss-icon.png]
یا به اندازه آرزوهایت تلاش کن، یا به اندازه تلاشت آرزو
پاسخ با نقل قول
 


ارسال: #2
1392/05/12 07:16 ب.ظ -
خانومی آفلاین
مربی طراحی ناخن

*****

ارسال‌ها: 2,841
تاریخ عضویت: اردیبهشت 1392
اعتبار: 385
 
RE: خاطرات روز خواستگاری


از اتفاقات خواستگاری خودمون یا اشخاص دیگه؟
وقتی در متن خیابان سقوط میشوم
پاسخ با نقل قول
 


ارسال: #3
1392/05/12 07:34 ب.ظ -
طنازجون آفلاین
مدیر روابط عمومی

****

ارسال‌ها: 1,380
تاریخ عضویت: تير 1392
اعتبار: 181
 
RE: خاطرات روز خواستگاری


فرقی نمیکنه عزیزم!=)
یا به اندازه آرزوهایت تلاش کن، یا به اندازه تلاشت آرزو
پاسخ با نقل قول
 


ارسال: #4
1392/05/13 12:01 ق.ظ - (آخرین ویرایش در این ارسال: 1392/05/13 12:05 ق.ظ، توسط neginstar. دلیل ویرایش : )
neginstar آفلاین
ویانا

**

ارسال‌ها: 70
تاریخ عضویت: اسفند 1391
اعتبار: 11
 
RE: خاطرات روز خواستگاری


اول من میگم.من و شوهرم تو دوران دانشگاه با هم آشنا شدیم و تقریبا دو سال با هم دوست بودیم دوست اجتماعی!(بد برداشت نشه)تا بالاخره قسمت شد و ایشون اومدن خواستگاری بنده.خونواده ی شوهرم فکر میکردن ما هیچ رابطه ای با هم نداشتیم و من اصلا اونو نمیشناسم اونا رو این مسائل حسااس بودت وقراار بود ما هم فیلم بازی کنیم و کاملا رسمی رفتار کنیم اما وقتی من شربتها رو اوردم (نیست حول کرده بودم)اصلا حواسم نبود به خواهر خودم که رسیدم یه آب پرتقال مونده بود و یکی هم البالو خواهرم آب پرتقالو برداشت و من هنوز به آقا داماد تعارف نکرده بودم و اسه همین بهش گفتم میشه تو اون یکی رو برداری آخه بهزاد اب پرتقال دوست داره.Dazzled-icon یه دفعه پدر شوهرم شروع کردن به سرفه کردن و من قرمز شدم چون گند زدم.هنوز این تابلو باز یتموم نشده بود که مثلا بهزاد خواست جمعش کنه یه جمله ی مسخره ی الکی گفت که من خندم گرفت و حین اینکه با سینی میرفتم طرفش همونجا رو مبل کنارش نشستم و زدم رو پاش و گفتم این حرف جاش اینجا بود؟!!Dont-know-icon(آخه چیکار کنم منکه تااون موقع بازیگر نبودم)یه دفعه دیدم بهزاد ساکت شد و جمع هم همینطور مادر شوهرم عجیب با چشمهای گرد شده به من نگاه میکرد و من فقط لبخند به لب داشتم مامانم چون همه چیو میدونست سعی کرد جمعش کنه واسه همین یه بحث جدید راه اندخت راجع به کار پدر شوهر آخه اون معماره.و من در یک عمل موذیانه از اونجا بلند شدم و رفتم اونطرف نشستم.تازه همه چی داشت خوب پیش میرفت که دیدم پدر شوهرم شروع کرده به سرفه کردن شدید جوری که از چشاش اشک میومد گیج شده بودم و هاج و واج نگاه میکردم به خودم گفتم شاید داره پیغوم پسغومی میده مثلا پاشو بریم....که یه دفعه بابام گفت نگین یه لیوان اب بیار! با عصبانیت.بعد که داشتم میرفتم تو اشپزخونه دوباره گفت یه پارچ بیار شاید کس دیگه ای هم خواست.Eh-iconمیدونین چی شده بود وقتی داشتم شربت آلبالو درست میکردم یکم ازش خوردم دیدم خیلی ترشه واسه همین توش شکر ریختم زیاد !نیست خانواده شوهرم بابلین اونا شکر خیلی میخورن مثلا خواستم آشمالی کنم ولی.......بعله درسته نمک بود TT-TTدیگه نمیشد کاریش کرد واقعا گند زده بودم وقتی پارچو میبردم همه داشتن چپ چپ نگام میکردنو و خواهرم نیشش باز بود.Pissedoffتا چشمم به بهزاد افتاد زدم زیر گریه و رفتم تو اتاقم خیلی ناراحت بودم مثل یه دختر احمق دست و پا چلفتی رفتار کرده بودم (بیشتر از این ناراحت بودم که چرا بهزاد منو مجبور کرد فیلم بازی کنم)دیگه نمیدونستم باید چیکار کنم بابام خیلی جدیه و مطمئن بودم بع از مراسم با من دعوا میکنه.خواهرم دستم میندازه و...وقتی به این چیزا فکر میکردم خیلی بیشتر گریم گرفت و گوشی موبایلمو که تازه بهزاد اس داده بود ن(اراحت نباش عزیزم فدای سرت)خوندم بیشر لجم گرفت و اونو پرتاب کردم سمت آیینه و اون شکست و از صدای شکستنش همه اومدن جلو اتاقم که ببینم چی شده اولین نفری که اومد تو مادر شوهرم بود و مهربونانه اومد نشست کنارم و گفت ناراحت نباش عروس گلمDrunk منم روز خواستگاریم خرابکاری کردم اینا همش خاطره هست که میونه و شروع کرد به تعریف خرابکاری خو دش و با هم خندیدیم چون مال اون افتضاح بود!حالا بماند که چی بود و بعدش بهم گفت دخترم لزومی نداشت نقش بازی کنین من مادرم و میدونم تو دل پسرم چه خبر بوده و میدونم که این نگاهها از سر ناشناسی نیست.بهتره همونجوری که هستین رفتار کنین(چه مادر شوهر فهمیده ای)اون خودش مددکار اجتماعیه منو با مریضاش اشتباه گرفته بود.دیگه منم از لوس بازیام کم کردمو دباره با صورت گل قرمزی رفتم تو پذیرایی..و بقیه ماجرا اون شب اتفاق زیاد افتاد (مثلا اینکه اونشب خونمون خوابیدنDrunk)ولی من ترجیح دادم اینو تعریف کنم.
_________________________________
نتیجه ی اخلاقی خاطره ی من اینه که من خیلی لوس و مسخره و مامانی بودم و حالا که ودم فکرشو میکنم از اون شخصیت اون موقعم خیلی بدم میاد.و اینکه به دوستان عزیزم توصیه میکنن اصلا سعی نکینن حتی یه کوچولو فیلم بازی کنین چون مورد عذاب الهی قرار میگیرن و بدتر آبروتون میره مثه من.!TT-TT
برایم دعا کن اجابتش مهم نیست !نیاز من آرامشیست که بدانم تو به یادمی....
پاسخ با نقل قول
 


ارسال: #5
1392/05/13 03:16 ق.ظ -
طنازجون آفلاین
مدیر روابط عمومی

****

ارسال‌ها: 1,380
تاریخ عضویت: تير 1392
اعتبار: 181
 
RE: خاطرات روز خواستگاری


دوستان من یه مدتی نیستم امیدوارم وقتی برمیگردم کلی خاطره تو این پست باشه!=)
یا به اندازه آرزوهایت تلاش کن، یا به اندازه تلاشت آرزو
پاسخ با نقل قول
 


ارسال: #6
1392/05/13 11:29 ب.ظ - (آخرین ویرایش در این ارسال: 1392/05/13 11:49 ب.ظ، توسط سماء. دلیل ویرایش : )
سماء آفلاین
تمام دنیام بهزاد

****

ارسال‌ها: 975
تاریخ عضویت: آذر 1391
اعتبار: 163
 
RE: خاطرات روز خواستگاری


اسم نامزده منم بهزادهDrunk

وقتی اومدن خواستگاری قرار بود شربت و بریزم تو لیوانایی که خودم دوست دارم( 10 تا لیوان پافیلی بزرگ و سنگین توش شربت و یخ وقاشق وزنش بیشتر میشد)منم زورم نمیرسید سینیو بلند کنم نمیدونم چرا هواسمم نبود 2 نوبت ببرمArrبرادرم هم ببخشید ابریزش بینی غیر قابل کنترل داشت سپرده بود واسه هیچکاری بلندش نکنیم-مامانمو صدا کردم گفتم زورم نمیرسه سینیو بلند کنم انداختم سینیو تو بغل مامانم مامانمم -دید زورش نمیرسه گفت مشگله خودته،خودتم ببرش جفتمون بنفش شده بودیم از خنده و اضطراب نه میتونستیم سینیو ببریم نه اصلا حرف بزنیم سینی به بغل میخندیدیم 10- دقیقه ای گذشت ما همچنانDrunk
دیدیم داره زشت میشه مامانم صداشو عصبانی کرد گفت بدو برو تو اتاق خودم میبرم حق نداری بخندی منم خندم بگیرهOmg-
بنده خدا زورش نمیرسید خنده اشم گرفته بود اما هرجور بود پذیرایی کردیم دیگهDazzled-icon

پدرم روی اداب اجتماعی خیلی سختگیرو حساس بودند یعنی میخواستیم چیزی بخوریم عزا میگرفتیم بس که باید نصیحت میشنیدیم اینجوری بخور چاقو رو اینجوری بگیر و....

روز خواستگاریم تو میوه ها موز هم بود -بهزاد بنده خدا یه موز برداشت حالا شلوغو همهمه یکساعت پوستشو کند با چاقو خیلی تمیز من داشتم از تو اشپزخونه قربون صدقه اش میرفتمو خوشحال از اینکه سربلندم کرده یه دفعه سکوت حکمفرما شد همه خیره شدند به بنده خدا
بهزادم از هولش موزو درسته کرد تو دهنش نه میتونست بجو عه نه میتونست حرف بزنه داشت خفه میشد منم داشتم بال بال میزدم از اشپزخونه-جاالب همه این صحنه رو دیده بودند Pissedoff جالب تر اینکه خودشم اصلا حواسش نبوده همچین کاری کردهDrunk

منو بهزاد نزدیک 7-8 ماه دوست بودیم همه درجریان بودند جز پدرم

قرار بود ساعت 8 بیان شد 9:15 نیومدند- مامانم حواسش نبود برگشت بلند جلو بابام گفت پاشو یه زنگ بزن بهزاد ببین پس کجان ؟؟
بابام به روش نیوورد ولی ابرومون رفت دیگهHuh
_______________________________
ببخشید خاطراتم شاید بامزه نباشنو من بد تعریف کنم ولی اون لحظه خیلی خنده دار بودDazzled-icon
مثل باران چشمهایت دیدنی است .شهر خاموش نگاهت دیدنی است.زندگانی معنی لبخند توست خنده هایت بی نهایت دیدنیست.

[تصویر:  03-KamyabwWw.Kamyab.ir_.gif]
پاسخ با نقل قول
 


ارسال: #7
1392/05/14 06:01 ق.ظ - (آخرین ویرایش در این ارسال: 1392/05/14 06:02 ق.ظ، توسط خانومی. دلیل ویرایش : )
خانومی آفلاین
مربی طراحی ناخن

*****

ارسال‌ها: 2,841
تاریخ عضویت: اردیبهشت 1392
اعتبار: 385
 
RE: خاطرات روز خواستگاری


شاید این خاطره خیلی با مزه نباشه اما میگم
توی خواستگاری خواهرم
من زودتر از خواهرم از اتاق رفتم بیرون...خانواده ی دامادمون منو با خواهرم اشتباه گرفت
بعد تا چند وقت هی من خواهرمو اذیت میکردم میگفتم اگر من نبودم تو الان ترشیده بودی
چون روز خواستگاریت منو نشون خانواده ی داماد دادن و تورو انداختن بهشون...Arr وگرنه کسی نمیومد با تو ازدواج کنه که!
وقتی در متن خیابان سقوط میشوم
پاسخ با نقل قول
 


ارسال: #8
1392/05/14 06:30 ق.ظ -
هانیه خوش نژاد آفلاین
مربی ارشد میکاپ و شینیون

*****

ارسال‌ها: 2,281
تاریخ عضویت: بهمن 1391
اعتبار: 459
 
RE: خاطرات روز خواستگاری


من خاستگاري خودم مشكلي پيش نيومد خدارو شكر اما تنها مشكل خواهرم بود . خوب ما با شوهرم اينا آشنايي قبلي داشتيم

بنده خدا شوهرم هم خجالتي بود هم خيلي خيلي خوش خنده . بعد وقتي بحث خيلي جدي شده بود خواهرم رفته بود پشت سر پدر و مادر شوهرم نشسته بود همش داشت سعي ميكرد شوهر خوش خنده منو بخندونه . اين بنده خدا هم تمام سعي خودش رو ميكرد كه نخنده . يعني صورتش قرمز شده بود لباش هم كبود شده بود . Drunk

اما بلاخره علي آقا پيروز شد Drunk.

اما من نگه داشتم براي خواهرم تا روز خواستگاريش . خواهرم ميگفت من چايي نميبرم و از اين حرفا . كلي باهاش بحث كرديم تا اين كه سيني چايي رو برد

وقتي رسيد به پدر شوهرش گفت نه اول حاج آقا يعني بابا من . خواهرم رفت پيش بابام . بابا گفت نه اول حاج آقا اين كار چهار بار تكرار شد منم وقتي ديدم اين بنده خدا پاش توي هم گره خورده در يه عمل موضيانه گفتم مائده جان صدا كردن همانا و چرخيدن همان . يهو خواهرم با سيني چايي پاش پيچ خورد سقوت آزاد كرد سمت آقا داماد DrunkDrunk

چشمتون روز بد نبينه از سر تا پاي داماد با چايي شسته شد Drunk

و اين گونه يك هيچ به نفع من شد و هنوز كه هنوزه خواهرم رو بخاطر همين موضوع اذيتش ميكنم Drunk

ببخشيد اگه بي مزه بود Dont-know-icon
مرکز زیبایی مشکات.

ارائه دهنده ی کلیه خدمات آرایش و زیبایی.

آدرس رشت. سردار جنگل. اول عطا آفرین


[تصویر:  140650915802861.jpg]
پاسخ با نقل قول
 


ارسال: #9
1392/08/05 04:30 ق.ظ -
طنازجون آفلاین
مدیر روابط عمومی

****

ارسال‌ها: 1,380
تاریخ عضویت: تير 1392
اعتبار: 181
 
RE: خاطرات روز خواستگاری


من یه خاطره دارم ازخواستگاری خالم.اونروزکه شوهرخالم اومده بودبراخواستگاری من ودخترخاله هام اونجابودیم خونه مامان بزرگم پذیرایی ش دوتادرداره.اول بگم من اونموقع اول راهنمایی بودم دخترخالم دیپلم بود.این خیلی به خالم وابسته بود.آقاایناازدرپشتی اومدن ونشستن توپذیرایی ماهم ازاین دردیدمیزدیم.دیدکه چه عرض کنم دربازبودبیچاره هااوناسرشون پایین بود.بماندکه من نمیدونستم ایناواسه چی اومدن چون گفته بودن فامیل های دورمامان بزرگمن اومدن مهمانی.همش به این فک میکردم چرامانبایدبریم بشینیم تامیگفتم میگفتن جای بچه هانیست.یهودیدم دخترخالم ازپشت سرم خودشوانداخت توبغل خالم رفتن تواتاق.هی میگفت من نمیخام بری تنهامون بذاری باصدای بلند.بعدم توکفش همشون یواشکی نمک وآب ریخت.بیچاره دامادروش نشد خالیش کنه حتی!خلاصه این دخترخاله ماهمه کارکردکه ازخالم بدشون بیادولی خب عاشقی بددردیه!
یا به اندازه آرزوهایت تلاش کن، یا به اندازه تلاشت آرزو
پاسخ با نقل قول
 


ارسال: #10
1392/08/05 04:43 ق.ظ -
طنازجون آفلاین
مدیر روابط عمومی

****

ارسال‌ها: 1,380
تاریخ عضویت: تير 1392
اعتبار: 181
 
RE: خاطرات روز خواستگاری


فامیله داریم!مایه شوهرخاله داریم خیلی خشکه مقدسه!درحدی که دختراش توخونه چادرمشکی میپوشن .پسرش که میخواست دومادشه براخواستگاری وخریدعقداصلابهمون خبرنداد بعدشم واسه اینکه مالباس نپوشیم وآرایش نکنیم براعقدش بهمون گفتن خواستگاریه ساده س.فک کن لباس رسمی کجاولباس جشن کجا؟اینقدرناراحت شدیم که نگو!خب بنده خدادعوت نمیکردی چیزی میشد؟نه والا!اینه که میگم:فامیله داریم؟!
یا به اندازه آرزوهایت تلاش کن، یا به اندازه تلاشت آرزو
پاسخ با نقل قول
 




موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  دفترچه خاطرات انجمن تخصصی آرایشگران سعیده بانو 36 1,969 1394/01/31 01:56 ب.ظ
آخرین ارسال: سعیده بانو

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

درباره ما
گروه انجمن تخصصی آرایشگران در فروردین ماه سال 1391 با هدف ایجاد یک فضای مناسب برای آموزش مهارت های رشته آرایشگری بانوان آغاز به کار کرد . این گروه همواره در تلاش است تا با یاری خداوند گامی هرچند ناچیز در این زمینه بردارد .
هدیه ما به کاربران
1هدیه 2هدیه 3هدیه هدیه4

ما را دنبال کنید: social social social social social

با افتخار ، نیرو گرفته از دانش و هنر ایرانیان .
طراحی قالب سایت توسط : وی بی پرو - تبدیل به MyBB توسط Azul - GreyWolf

This forum uses Lukasz Tkacz MyBB addons.